عنوان بنر
عنوان بنر
خاطرات جبهه
26 ژانویه 2020


 
نوشته شده توسط : admin

مشهد رفتن رفقا از منطقه شوشتر

 

       یادم هست از منطقه جنوب و فاو برگشته بودیم به شوشتر جهت استراحت و انگار بوی مرخصی از منطقه هم می­آمد که کلاً به دی برگردیم. فصل امتحان­ها در منطقه بود و من کتابهای امتحانی را از قبل تحویل گرفته بودم و فعلاً مشغول درس خواندن جهت امتحان تاریخ و ادبیات بودم. که اطلاع دادن تجهیزاتی که نزد خود دارید را تحویل دهید و برای سفر به مشهد الرضا(ع) با اتوبوسهایی که ساعتی دیگر می­آیند، آماده شوید. تعداد زیادی از گردان وسایل خود را در سوله تسلیحات تحویل دادند. این سفر هم با زمان امتحان دو درس من یکی شده بود. و چون من تاکید بر خواندن درس داشتم، با خود گفتم من که دارم درس می­خوانم که امتحان بدهم پس قید سفر را می­زنم. همرزمان مشغول جمع­ آوری وسایل شخصی مختصر خود شدند و در میدان صبحگاه حاضر شدند. یکی دوتایی از دوستان که دیدند من درون سوله با حضور اندک بسیجیان نشسته­ام و مشغول درس هستم گفتند پاشو همه دارند آماده می شوند بروند مشهد تو چرا آماده نمی­شوی، گفتم من امتحان دارم. گفتند این زیارت را می خواهی از دست بدهی. من گفتم چه وقتی زمان حرکت است، آنها گفتند اتوبوسها آمده­اند و دوستان به دستور معاون گردان، دارند سوار می­شوند. گفتم که فعلاً امتحان و تحصیل واجب تر از زیارت است چون من به پدر و مادرم قول داده­ام که با حضور در جبهه درسم را هم بخوانم و از آن غافل نشوم و به درس خواندن ادامه دادم (یکی ،دو ساعت دیگر وقت دو امتحان پی در پی بود ). دوستم که همشهری هم بود اصرار کرد اگر تو نیایی من هم به زیارت نمی­روم و گفت در نوبت دیگر امتحان بده، حالا بیا تا با هم برویم. گفتم اگر امتحانم را دادم و اتوبوسی برای سوار شدن بود من هم با کمال میل می­آیم. دوستم که توجه من را به درس دید ( با اینکه فاصله­ای کمتر از یک کیلو متر تا محل امتحان بود ) گفت من با موتور می آیم در کنار نمازخانه گردان و در محل امتحان و به محض اینکه امتحانت را دادی به گردان برمی گردیم تا به اتوبوسها سوار شویم. من چون اصرار همرزم را دیدم بعد از اعلام تصمیم آن من هم قبول کردم. من در فرصتی که داشتم وسایل و جمع کردم و کیفم را تحویل دوستم دادم و پیاده کتاب بدست به سوی محل امتحان رفتم. با گذشت حدود 15 دقیقه از شروع امتحان و حین نوشتن امتحان تاریخ، شندیم یکی از پشت در نمازخانه من را به اسم صدا می­زند. سر را به سمت در نماز خانه برگرداندم و متوجه دوستم شدم و در جواب دستم را تکان دادم. در این مدت برگزاری امتحان مداوم می­گفت زود باش رفتند. بالاخره دو امتحان را در زمان بیش از 45 دقیقه­ای دادم و از نماز خانه با عجله بیرون آمده و سوار بر موتور آماده حرکت شدم. همینکه رسیدیم تنها از چهار اتوبوس یکی از آنها هنوز آنجا بود. دیدم تند و سریع رفت و وسایلم که پیش خودش بود را آورد. ایشان با دوستی دیگر هم صحبت کرده بود که به اتفاق هم به این سفر برویم . چهار نفری رفتیم وارد اتوبوس آخر بشویم که گفتند پرشده است. دوستم به راننده گفت: آقای راننده کف ماشین ، رو بوفه و … راننده گفت: نه آقا جا نیست.  من دردل نارحت شدم و گفتم این همه به شما گفتم بروید من امتحان دارم پی حرف من نرفتید تا شما هم از سفر باز ماندید. دوستم رفت سراغ حاج داوود( معاون گردان ) و به حاجی گفت که ماهم می­خواهیم برویم زیارت ولی اتوبوس جا ندارد. حاجی یک بازدیدی کرد و گفت شما با من بیایید. دوست ما با حاجی رفتند که به او مقداری پول به مبلغ 2000 تومان دادند و با راننده ماشین تویوتا مخصوص تدارکات سفر به مشهد که بار چون تن ماهی و کنسرو و … داشت، هماهنگ کردند تا ما چهار نفر را تا شهر اندیمشک ببرد. آن دوستمان که برای انجام این سفر تلاش می­کرد و بگونه­ای سن­شان بیشتر بود، سرگروه ما سه نفر شده بود. ما قبل از رسیدن به شهر 3 عدد کنسرو ماهی و مقداری نان جهت ناهار و احتمالاً شام از ماشین تدارکات برداشتیم و در شهر اندیمشک از تویوتا پیاده شدیم و به پیشنهاد سرگروه به ایستگاه قطار آن شهر رفتیم تا درصورت امکان از آنجا با قطار به تهران و از تهران به مشهد برویم. سرگروه بدنبال و پیگیری تهیه بلیط قطار به تهران بود. ایشان موفق شد با مبلغ نفری 34 (43) هزار تومان بلیط را تهیه کرده بود و با خوشحالی آنها را به ما نشان داد. چیزی نگذشت که ما به کوپه قطار درجه 3 وارد شدیم و در کنار دو آقای دیگر جای گرفتیم. و با گذشت یکی دو ساعت با تاریک شدن هوا وقت استراحت رسید و با مشورت هم کوپه­ای­ها با جابجایی وسایل شخصی دو نفر از شش نفر در محل جا گذاری وسایل که نسبتاً بزرگ و میله میله­ای هم بود با پهن کردن کارتن در کف آنها و دو نفر هم در کف کوپه و دو نفر دیگر نیز بر روی صندلی­های کوپه با شرایط متفاوت تا به صبح خوابیدیم. یادم نیست نماز مغرب و عشاء و همچنین صبح را چگونه و کجا خواندیم. بالاخره صبح فردا به تهران رسیدیم. سرگروه پیشنهاد دادند که پیگیری کنیم اگر توانستیم بلیط هواپیما و یا قطار تهیه کنیم. ولی با جستجو و پرسش در ترمینال جنوب تهران و مراکز فروش بلیط هواپیما و قطار، با آن شرایط موفق به تهیه بلیط هواپیما و یا قطار از تهران به مشهد نشدیم و به پیشنهاد سرگروه به محل استقرار اتوبوسهای مشهد در ترمینال جنوب رفتیم و از آنجا بلافاصله با تهیه بلیط مشهد، به اتوبوس به مقصد مشهد سوار شدیم. همینطور به هم دیگر می­گفتیم برادران گٌردانمان( زائرین امام رضا(ع) ) حالا کجا هستند و ای کاش ما براحتی همدیگر را پیدا کنیم چون آنها در مشهد جا و مکان برای استراحت دارند. و ما هم می­توانیم در کنار آنها راحت باشیم. بالاخره در بامداد فردا به شهر مشهد رسیدیم. و بعد تصمیم گرفتیم جهت پیدا کردن همرزمان به نزدیک حرم آقا برویم. و با پیدا کردن دوستان به محل استقرار دوستان برویم و بعد از گرفتن یک دوش جهت سلام به آقا به حضور امام رضا(ع) شرفیاب شویم. ما چهار نفر به نزدیک حرم آقا رفتیم ولی به سلامی نسبتاً از دور با مشاهده گنبد و گلدسته آقا بسنده کردیم. ضمناً کمی از مبلغی را که به ما داده بودند در این یکی دو روز خرج کردیم. حال در صحنهای حرم آقا به جستجوی همرزمان بودیم ولی حتی در طول روز یکی از همرزمانمان را ندیدیم. ما دلمان می­خواست با غسل زیارت به حضور امام رضا(ع) برسیم ولی بدلیل فراهم نبودن امکانات به اجبار با همین شرایط خاکولی و جبهه­ای با وجود وسایل شخصی به صورت انفرادی به زیارت مولایمان امام رضا(ع) رفتیم و شب را تا به صبح در صحن و سرای آقا در خواب و بیداری استراحت کردیم و روز بعد با نگرانی از احوالات دوستان به جستجو ادامه دادیم. یعنی چه؟ یعنی از مسافران 4 دستگاه اتوبوس نباید یک نفر دیده شود؟ ولی باز هم تا وقت مغرب موفق به دیدار همرزمان نشدیم. بعد از وقت مغرب بالاخره یکی دوتا از همرزمان توسط سرگروه ما دیده شدند که ما بعد از زیارت به اتفاق آنها به محل استراحت­شان رفتیم و علت دیر رسیدن آنها را به شهر مشهد جویا شدیم که گفتند تعدادی از بچه ها در مسیر گرما زده شدند و ما مجبور شدیم آنها را به بیمارستان منتقل و حتی بعضی از همرزمان را بستری کنیم که عده­ای از همرزمان هم در کنار آنها برای مراقبت ایستادند و نتوانستند به سفر زیارتی ادامه دهند. بالاخره یکی دو روز دیگر در مشهد بودیم و بعد به واسطه جای خالی تعدادی از همرزمان گرمازده که در بیمارستان بستری شده بودند و همچنین دوستان همراه ایثارگرشان، برنامه ریزی شد که ما هم به اتفاق دوستان به شهرمان بازگردیم. دوستان با تماسهای مختلف از احوالات همرزمان بستری شده مطلع ­شدند. ما از مبلغ 2000 تومانی که در منطقه به ما داده بودند حدود 180 تومان اضافه آوردیم. بالاخره یکی از آن اتوبوسها ما را به شهرمان فرخ شهر بازگرداند و سفر زیارتی بدون تعدادی از همرزمان به پایان رسید. که دیگر دوستان هم بعد از 3 روز  به وطن برگشتند و موجبات خوشحالی دوستان و خانواده­ها شدند.

 

{ یا رب الحسین(ع)، بحق الحسین(ع)، بظهور الحجه(عج) }

 

{ خدا قسمت کند(لیاقت بدهد) در تعهدی که به خدا و امام (عج)… و

شهداء داریم همچنان استوار باشیم }

 

نوشته شده در روز چهار شنبه مورخه  2/2/88 ساعت 9:25



:: موضوعات مرتبط : خاطرات جبهه
تاریخ انتشار : یکشنبه, 26 ژانویه 2020 | بدون دیدگاه
 
 
 
 

خاطرات
تصاویر
وصیت نامه
نقشه های عملیات
مشخصات رزمندگان
احکام
بخش کودکان
زندگی نامه